به ده فرزند هرگز نداشته ام بگویید آن خدابیامرز هنگامی که نتوانست بخوابد از زور تکالیف و درس دیوانه نشد..
بگویید وقتی رفت برای التماس برای تمدید زمان مسابقه چون وقت نداشت، دیوانه نشد..!
بگویید وقتی بدنش ارور هفتصد و سی و دو داد و تب کرد و چشمانش از زور بی خوابی به رنگ خون شد، دیوانه نشد..!
بگویید وقتی دید بعد اینهمه خرس زدن، هیچ چیز بارش نیست.. دیوانه نشد..
آن هنگام که هم کیشانش را ول در خیابان مشاهده کرد زمانی که خور مثل خرس درس می خواند، به جنون نرسید...
وقتی حافظه اش در حد جلبک های تازه پخت خانگی شد، به طوری که دلیلش برای خفه کردن آقای ایکس را به یاد نیاورد در خالی که کل روز را مشغول غر زدن بود، نیز جنون را در آغوش نگرفت...
اما.. اما.. در آن لحظه.. که در کابینت را باز کرد و دید دیگر حتی یک دانه لامصب دیگر قهوه پیدا نمی شود..
منفجر شد!
آقای ایکس را بلاک نموده، جزوه ها و دفتر هایش را به گوشه ای پرت کرد، ورقه ایده هایش برای مسابقه را به قطعاتی دو میلی متر در سه میل متر تبدیل و به تخت خوابش شتافت!
یک سال؟! دو سال؟!
مدت ها پیشنهاد می داد این کیبوردِ درب و داغان و قدیمی را تعویض کنم. یک کیبوردِ درست حسابی بخرم.. که اینقدر دکمه هایش هنگام تایپ صدا ندهد. احتمالا آنقدر هم زوار در رفته نباشد که در یک متن بتوان چهل و چهار و نیم غلط تایپی مختلف پیدا کرد.
او مدت ها است نیست که باز هم به جانم غر بزند، و من دیگر نمی توانم جز با همین کیبورد درب و داغان و زوار در رفته قدیمی بنویسم.. =)
بعد از یک ماه و چندین روز دوباره نشستم کنار کیبورد جان و موضوعات زیادی را باید ثبت کنم.. نمی دانم از کجا شروع کنم، چگونه به هم ربطشان بدهم..!
می پرسد:
- یعنی سر ِ این کم اوردی؟! لازم نیست همیشه اینقدر از کلیشه ها پیروی کنی..
- یافتم! :) ^.^
مکان: کلاسی با صندلی های آشفته در شمال شرقی مدرسه ای کوچک
زمـان: ده صبــح
آسمان: ابری و کدر و کثیـف
- تمرکزت کمه..
# اوه..
+ به این میگن دخالت بی جا و نظر غیر تخصصی! من نه مدرک تحصیلی من باب روانشناسی می بینم.. نه مشاوره حتی!
# هــیس جانا.. داره حرف می زنه! هر حرفش توهینه و من ترجیح میدم این توهینارو بشنوم..
- نگا کن ناروئی جان.. من نمی خوام اصلا احساس کنی من ازت خوشم نمیاد. من خیلی دوستت دارم! آیندت برام مهمه! اینکه از امور حاشیه ای بزنی!
+ توصیه می کنم یه لبخند کوچیک بزنی، جوش نیار.. پوزخند نزن! گفتم "لبخند"!
# البته! فکر می کنم یه سوتفاهمی اتفاق افتاده..! :)
- و به خاطر اینکه دوستت دارم به نظرم باید رو تمرکزت کار کنی. یعنی وقتی با من حرف می زنی احساس می کنم تمرکز نداری..! دیگه چه برسه به درسا!
+ لبخند بزن و سرتو تکون بده! ببین یه درجه دیگه میزان خشمت بره بالا، دوباره ازچشمات اشک میاد..! غرورت یا خشمی که اون رو شاد میکنه؟!
# :)
- شاید به خاطر اینه که در همون لحظه خیلی رو حرفام فکر می کنی، واسه همین همچین حسی دارم!
+ من به نظرم ممکنه با شیاطین کار کرده باشه.. جنسش مرغوب نیست.. :/
{و نمی دانست چه قدر درست می گوید!
مشغول سخنرانی من باب تمرکز بود.. وقتی فرشته من کنارش نشسته بود و به موهایش دست می زد تا تشخیص دهد از جنس آتش شیاطین است یا نه!}
مکان: همان کلاس بالا!
زمان: نیم ساعت بعد..!
صدایش به سادگی از میان صدای خودکار و ورق ها می گذشت، به من می رسید. شاید بعد ها یادش دادم درِ دفتر را ببندد. یا آرام تر حرف بزند. اصلا هر کاری کند که صدایش به من نرسد!
- آره خانوم ناروئی.. احساس می کنم خیلی بزرگ شده تو ین یه ماه.. خانوم شده.. رشد کرده..
{ به همان میزان در اشتباه بود..! دخترک، هیچ گاه بزرگ نمی شود..! }
مــــکـــان: درون خودرویی داغ!
زمان: ساعت پنج بعد از طهر
تازه از کـــیش آمده بودند تهران، چهره اش هنگام صحبت می رفت درهم و لبخندش تصنعی می شد، معلوم بود زیاد راضی نبوده از این انتخاب. راننده گرام هم نمک دان برداشته بود، می پاشید به زخمش، انگار باید می گفت برایش از بدی های تهران و خوبی های شهر خودشان..!
- چـــرا اومدین تهران آخه؟! ایـــــنجا دیوونه خونــــس! دیوونه خونه! شعر ِ کــثیف ِ آشغال ِ به دردنخور ِ شلوغ.. توی اینهمه دود.. اونجا می موندین.. تحصیل اینقد مهم نیست!
+ کاشکی می شد بمونیم کیش. ولی نشد متاسفانه. امیدوارم پشیمون نشیم.
- آخه کی می تونه اون آب و هوا و امنیت اون شهرو ول کنه بیاد اینجا..؟!
+ مجبور بودیم..
آخ.. اگر می دانستید من این شهر ِ دودی را چگونه عاشقم..! اگر می دانستید خیابان هایش، تک تک پیاده رو هایش.. اگر می دانستید جدول کنار خیابان هایش.. اگر می فهمیدید پارک هایش.. درختانش.. آسمانش.. اگر درک می کردید.. هوای دم صبحش.. نسیم نیمه شب هایش.. برف های بی رحمش.. باران های اسیدی طور ِ ناگهانی اش را حتی..
برج میلادش.. خاطراتش..
اگر می دانستید از هواپیما چگونه چشم هایم برق می زد. اگر می دیدید آن نگاه پرذوق را..
آن وقت دیگر دلتان نمی امد پیش رویم ازمحبوبم بد بگویید.. :)
# بی خیال عزیز.. میای بریم پرواز؟!
مکــان: کــافه نه و سه چــهارم!
زمان: احتمالا هشت شب!
ســابجکت!: دیالوگ های منتخب شب!
- چــــیزه معجزه.. می دونی چی شد؟! نتونستیم بیایم ما..
می دیدم یک لحظه قلبش ایستاد. بلند شد، پشتش را نگاه کرد.. پریدم سمتش {لازم به ذکر است که از شدت هولیدگی چند نفر که همزمان مشغول ورود بودند را همچون توپ بولینگ به اطراف پرتاب نمودم!} و خب دلم برایش تنگ شده بود! =)
زمان: دقایقی بعد!
- چــه قد منوشون باحاله! چه قد اون جاروئه اون بالا باحاله! چه قد قهوه هاشون باحاله!
+ افکت ذوق کردن همانا! انتخاب کنیم حالا..
- خون اژدها؟! :|
+ نه.. نه.. قهوه جادوی سیاه! =|
آخر سر هم در اوج ضدحالی من کارامل ماکیاتو سفارش دادم و او بستنی شکلاتی! شاید برای اینکه بهانه ای داشته باشیم که دوباره بیاییم!
زمان: سی دقیقه بعد...
- اوردنش! اوردنش! لاته آرت داره! ^_^
+ این کیه دقیقا؟ :)))
- نمی دونم والا.. :)))) ممکنه هری پاتر باشه؟!
+ نه..نه.. زخم نداره که..
- بابا اصن یه جوری نیم ساعت داشت اینو آماده می کرد فک کردم هاگوارتزو طراحی کرده! =)) نگو چش چش دو ابروی خودمونه!
و ما نیم ساعت تا بستنی شکلاتی اش آماده شود قهقهه می زدیم به طرح مذکور! یعنی کاملا امکان دارد شما پوکرفیس شده باشید، ولی قیافه ناامید ما وقتی این را آوردند.. دیدنی بود! =))
و خب آنقدر بلند بلند خندیدیم به این موجود ناشناس که فکر نکنم دیگر راهمان بدهند! این هم از مشکلات قرار دادن یک السا و معجزه درون یک کافه! :دی
-مــعجزه! لـــرد! ^__^
+ وای عـــشقم! سوروس! ^.^
- معجــزه لــرد! ^.^
+وای عشقم سوروس..^___^
.
.
.
اندر ماجرای اشاره به عکس های روی دیوار! دیالوگ های بالا هر سه ثانیه یک بار تکرار می شدند! :دی
زمان: دو ثانیه بعد!
- معجزه؟!سلفی جدی که به درد نمی خوره! بیا شکلک دراریم!
+بلد نیستم! :دی
-هممم.. بلدی چشمک بزنی؟!
-نع!
+ عالیه! ^.^ اینجوری خودش خود به خود اسمایلی میشه! ^.^
و خـــب.. نگاه کنید معجزه چانم چه فوق العاده افتاده! ^.^
مکان: پارک لاله
زمان: مدتی بعد..
پس از مقادیری تاب بازی، از سرسره در جهت عکس بالا رفتن، غیبت کردن (:دی)، آب بازی، بوی ماهی گندیده گرفتن، دویدن تا به جایی که نفس دیگر نداشتیم رسیدیم به این نقطه که..
+ السا؟! حوصلم سر رفته.. بیا ملتو سرکار بذاریم یکم..!
و خب دیالوگ من اینجا دیگر گفتن ندارد.. مسلما نظرم مثبت بود و بی شک ایده ای داشتم!
فقط بدانید ما تا سه ساعت بعد می رفتیم دختر بچه خیالی نگین نام خود را از بغل مردم و جلوی تاب بر می داشتیم و می بردیمش بازی.. تازه معجزه مجبورش می کرد عذرخواهی هم کند! حیف شد نمی توانستیم فیلم بگیریم، وگرنه صحنه های فـــوق کولی بوجود می آمد! :دی
این هم از استتار ما!
به قول او #داعشی_طور!
مکان: بالکن
زمان: نامشخص
- مرتیکه بوقی داشت در مورد خوشبختی سخنرانی می کرد! خیلی بی اساس بود حرفاش.. مغلطه، سفسطه..! حرفای هم کلاسیای گرام بی اساس تر.. هدفش تو زندگیش کنکورشه.. من می تونم اون که هدفش پزشک شدنرو درک کنم.. ولی کنکور؟! :| من با قشر مذهبیون خیلی بیشتر حال می کنم تا اینا.. اه اصن بودی اونجا که! می دونی!
+ کلاس خسته کننده ایه.. هدر دادن وقته.. من ترجیح می دادم کنارت بخوابم راستشو بخوای! خیلی خوبه که تک می شینی!
- بیدار نبودی یعنی؟ =| ملت فرشته دارن.. مائم فرشته داریم.. در هر حال.. داشت در مورد خوشبختی حرف می زد. چه کسی خوشبخته؟! و خب، جاش خالیه اینجا!
+چرا؟!
- چون این دقیقا تصویری سمبلیک از خوشبختیه منه.. :))
تضاد می آفرینم. خط قرمز میشکنم، رد می کنم. لعنت بر آنان..
می شود یک فنجان چای بریزم؟! تو لبخند بزنی.. تشکر کنی..
بی خیال انتقام شده ام.. از خستگی.. مدت ها است از همه زده ام.. انتقام هم رویش.. بی خیال تو شده ام.
می شود در خانه نور باشد؟!
فحشت دهم؟! که چه؟! خوردت کنم؟ چه می شود..؟! تنهاییت را بکوبم..؟ شخصیتت را؟ چه به من می رسد..؟! دروغ هایت را جار بزنم..؟! این را می خواهی؟
می شود خانه گرم باشد..؟!
- دخترک در خانه معروف است... -
دخترک «دوست داشتنی» داشت.. ولی لامصب «دوست داشتنی» اش را چند بار دید آخر..؟!
- دوبار؟!-
با پادشاه غایبش..
می شود صدای خنده بیاید؟!
سوهان روح می شوی.. و من می بخشم..
دروغ می شوی..
و من می بخشم..
ضربه می زنی.. و می بخشم..
- شکر؟!
چای را تلخ می نوشی..
نگاه کن.. سر جنگ که نداریم!
تو همه چیزدان و من نادان..
من زیر آقای ایکس نالان..
تو اوج منطق، نماد شخصیت و ثبات..
تو تحصیل کرده و پرواز از داهات..
تحجر هم که صفتی خوب است..
افکار نو هم در این جامعه دود است..
سر جنگ نداریم که..
مدال می دهند بر تحمیل عقایدت
جهانی خواهد نوشت از فوایدت!
سر جنگ نداریم که..
منم که جامعه را فاسد می کنم..
ملت را تهی از تصمیم راسخ می کنم..
من صرفا بر س-ک-س می کنم فکر
تو اوج هنر و طبیعت بکر..
تو گذشته و من حالا
تو نشانه افکار والا!
من هم که قافیه ردیف نمی کنم.. وزن هم دارد ابیات بالا!
سر جنگ نداریم که..
می شود جای خالی نباشد؟!
همه باشند..
خنده باشد..
نور باشد..
به نظر من احساس بدبختی و دپرشن از نوع حاد {حداقل در جنس مونث} به چندین مرحله نامساوی تقسیم می شود! مرحله اول را شوکیدگی نامیده اند. شوکیدگی مرحله ای است که شوک های مختلف به انسان مذکور فلک زده وارد می شود و او نمیداند چه واکنشی به اینهمه شوک متوالی و دردناک بدهد.. نتیجتا نفسش در نمی آید و با حالتی همچون پرفسور تریلاونی هنگام پیشگویی هایش به دیوار سفید خیره می شود و هر از چند گاهی ویبره رفته و هذیان می گوید!
مرحله دوم مرحله باکتریزیالیسم بی هوازی حاد نام دارد. در این مرحله انسان فلک زده در سرازیری احساسی خاصی قرار گرفته؛ هر روز بیست تا سی عدد جعبه دستمال کاغذی تمام کرده؛ از بیست و چهار ساعت بیست و دو ساعتش را در حمام زیر آب می ماند تا کسی نفهمد چشم هایش به چه دلیلی سرخ است. اطراف خود را تاریک کرده و به نور واکنش عصبی نشان می دهد. کم غذا می شود و ترجیح می دهد در لاک خودش باشد.
در حاد ترین گونه این وضعیت روحی انسان مذکور از ته دیگ سیب زمینی هم گذشته و نمی خوردش!! در صورت مشاهده چنین وضعیتی حتما یک چشمتان روی انسان باشد که احتمال خودکشی هم درش وجود دارد!
به دلیل شباهات رفتاری انسان در این مرحله با باکتری های بی هوازی در اعماق اقیانوس ها با این واکنش روحی چنین نامی برش نهاده اند.
و اما مرحله سوم که از تمامی مراحل گذشته خطرناک تر است نامی ندارد. توضیح و تفسیر خاصی در هیچ مقاله ای نیز. این مرحله خاص و حاد و خطرناک تفاوت مهمی با دیگر مراحل دارد. تفاوتی که موجب ایندموضوع شده که هیچ دانشمندی نتواند تحقیقاتش را روی آن کامل کند. این مرحله واگیر دار است! هیچ دانشمندی پس از صحبت با انسان های این مرحله سلامت عقل خود را به طور کامل به دست نیاورده.
این مرحله که ما خود نام آن را خشم شب می گذاریم -چون اطلاعات ما در موردش همچون اطلاعات وایکینگ ها در "هاو تو ترین یور درگن" در مورد این اژدهای خاص و خطرناک است- با شوکی روحی روانی هنگامی که آدمی در فاز دوم مراحل است شروع می شود. شوک مربوطه باید به قدری عظیم باشد که انسان مذکور به درجه ای بالاتر برسد و احساس کند دهانش از تمامی لحاظ سرویس است!
آن وقت شروع به تغییر می کند! از موزیک های بی کلام و فضاهای تاریک وارد می شود به محلی شاد و فریاد زنان می خواند:
- بیا با هم برقصیم! از خرسا نترسیم!
بیا با هم بخونیم تا وقتی جوونیم!
در مورد دوازده فرزند گیاهی اش که از قضا تمامشان گوجه فرنگی اند و در کوهستانی قدیمی زندگی می کردند و توسط پدرانشان آبیاری می شدند سخنرانی می کند و همراه با خواندن آهنگ "امشب شب مهتابه" روی پیانو "روو روو رو یور بوت.. جنتلی آن ده ستریم!" می نوازد..!
از پنجره هم نوازی اش با خودش و اژدهای درونش را چنین به پایان می برد:
- تو اون خرس خبیثی!
که سر تا پا غروره!
و روی تمامی این حرکات نقشه قتل چندین و چند نفر را طراحی می کند! در این مرحله نزدیک بودن به این آدم خطرناک است. و توصیه کاملا تخصصی متخصصان ما:
در صورت مشاهده آدمی با چنین شرایطی برای سلامت عقل خود در اسرع وقت دم خود را روی کولتان بگذارید و صحنه را ترک کنید.
پ.ن: بنده همراه با آتیشه جان دیشب در چنین شرایطی به سر می بردم.
پ.ن۲: شخص شخیص بنده از همین تریبون اعلام می کنم که هرگونه به رو آوردن و یاداوری حرف های دیشب ما حرام است! همین و بس!
پ.ن ۳: هر کس یادآوری کند توسط باز هم شخص شخیص بنده گزیده می شود ^.^
نمی توانم ببخشمش..!
من گفتم برایش جانم را می دهم.. من در رفاقت از همه زندگیم گذشتم.. از سلامتیم تا محبوبیتم..
وقتی شاد شد، شاد شدم. وقتی غمگین بود پا به پایش گریه کردم. من با موفقیت هایش از ته دل خندیدم! هر بار که زمین خورد.. ازپای افتاد.. بلندش کردم! دستش را گرفتم.. مراقبش بودم، گرچه نمی دیدم. پشتش بد گفتند و من خواباندم در دهانشان..! انگیزه اش، هدفش، زندگیش را برایش ساختم!
منت نیست این ها..
دوستش داشتم و دارم و خواهم داشت..
من عشق ورزیدم.. بدون انتظار از او.. و چشمم را بستم..!
ندیدم حسادت را..
بی خیال سوم شخص..! بیا با هم صحبت کنیم.. فقط من و تو!
آخر عشق من.. حسادت به که؟ به من..؟! چرا جانا؟! چرا در چشممان.. در چشمم نگاه کردی و اینچنین نقش بازی کردی؟!
با موفقیت من خوشحال نشدی.. دیگرانم را نپسندیدی.. نتوانستی دوست داشته باشی دوست داشتنی هایم را..
من چشمانم را بستم.. بر روی تحقیر شدنم.. چرا؟!
شاید چون ما هر چه قدر هم ادعا کنیم.. بگوییم بی نیازیم.. کسی را می خواهیم..!
بحث این نیست که دوستت ندارم.. فقط دلگیرم! حق حسادت نداشتی.. حسادت به من یکی را نداشتی.. من برایت قلاب گرفتم. با انتخاب خود شدم یارت برای رسیدن به اوج.. با من به اینجا رسیدی..
من رساندمت با آسمان ها..
چرا فقط هنگامی که من پله ای پایین ترم لبخند به لب هایت می آید از بالا آمدنم..؟! چرا اینهمه مدت.. حبس حسادت؟!
چرا به من..؟!
نکاه کن دلگیرم..! دلگیرم از تلاشت برای کوبیدنم پشت لبخند های دندان نما.. دلگیرم از آن همه خورد شدنم.. دلگیرم از آن که می دانی می توانم و نمی گذاری جانم.. که مرا پایین نگه می داری.. که یک وقت نبینند مرا..
عزیزدلم.. مگر اسم این رابطه رفاقت نیست؟! مگر من رفیق نیستم؟!
من تو را با خود می کشم.. وقتی می گویی برایم اهمیت قائلی.. آنوقت من، این آنوشا نام، برایت بهتر است عزیزدل.. برای خودت بهتر است تا آن چیزی که می خواهی نشانم دهی..
دلگیرم.. می دانی؟
بین خودمان باشد...
دلگیرم و خودم را هم نمی بخشم با این حس انتقام و لبخندم.. لبخند از سر دیدن اینکه خرد می شوی.. حقیقت را در صورتت می پاشم.. می بینم حقیقت از کمر خم می کند تو را... می بینم رسیدی به جایی که من سالیان سال پیش رسیده بودم..
و تو با دروغ مرا می کوبیدی.. من با حقیقت..
حس دردناکی است.. درد شیرینی است دیدن زجر کشیدنت با کلماتم..
من خودم را نمی بخشم... تو را هم..
کاملا واضحه که گذاشتن تمامی کار ها برای دقیقه نود و نه در ثانیه های پایانی عمل نابخشودنی و بسیار بسیار شرم آوریه :|
و من هر سال بعد هر مسابقه.. تایم تحویل پروژه.. کوئیدیچ (!) و غیره ای به خودم میگم ایت واز ده لست تایم.. و به خودم باز هم قول میدم دیگه تکرارش نکنم و صحنرو شاد و خندون به سوی غروب خورشید ترک می کنم.. با نیش باز به خاطر اینکه یه کار درست تحویل دادم!
و من باز هم اینجام :|
این سناریو داره دوباره تکرار میشه! در آخرین روز تحویل مقاله، در حالی که حداقل تا دو ساعت دیگه باید کارم تموم بشه تا ویرایشش کنم، تازه تونستم کتاب جنس دوم رو تموم کنم و فقط نیم صفحه نوشتم! و کاملا درست حدس می زنین! دارم به خودم میگم که من دفعه دیگه زودتر شروع می کنم!:|
پ.ن: افکار سیمون دوبووار قابل تحسینه.. و حتی به موج سوم فمینیسم ترجیحش میدم..!
پ.ن۲: من عاشق این جمله شدم :دی
یک زن بدون مرد، مثل یک ماهی بدون دوچرخه است!:دی
پ.ن۳: جمله اون بالارو نیز بسی دوست مندم ^.^
پ.ن۴: به علت فراخیت نویسنده پاک شد!
پ.ن۵: Help!!
ویرایش اول:
به کمک روباه جان این پروژه پایان یافت ^.^
در دستانت جان دهم..
ببینی،
رفتنم را..
بی فروغ شدن چشمانم را..
و شانه هایت بلرزند..
نگرانیت از چیست؟!
هیچ کس از راز کوچکمان خبردار نیست..
بگذار فکر کنند مرد که گریه نمی کند..
لازم نیست بدانند..
درخشش اشک هایت را..
رنگ چشمان ترت را..
می دانمت!
مرا روی موج ها نمی گذاری!
خاکم را به دست باد نمی سپاری..!
دیدن آتش گرفتنم؟ خاکسترم؟ نه..
نمی توانی..
بردن منی که دیگر نیست،
به اوج هفت آسمان..
اعتمادت به ابرتیره..
به باران.. ستارگان..!
-هیس.. نکن.. "رازمان"..!-
می روی کنار ماه،
می نشینی با بغض و آه..
رهایم می کنی..
با صدایی از ته چاه..
وداع می گویی مرا..
از آن پس..
هر شب سرت را بالا می گیری..
مرا می بینی..
جهان تغییر نخواهد کرد..
زمان بازنخواهد ایستاد..
آسمانت به رقص ادامه خواهد داد..
اما..
من می شوم ثابت سماوی...
دخترکی می شود محور چرخش ستارگانت..
ستاره مجلس آسمانت..
و اگر روزی ندانی،
که بیایی یا نیایی..
کمی درددل بخواهی..
بی خیال فاصله ها..
عرش تا فرش و نرسیدن و راه..
دخترک بی فروغ زیر نور ماه،
نشسته در انتظارت..
باز هم تو و عشق و کویش..
باز هم تو خیره به رویش..
هنوز هم دوستش داری..
آن چشمک کم سویش..
از یادت نخواهم رفت..
عشق نبوده..
دوست داشتنی ساده..
تا
تو
هر شب
دل
ت
ن
گ
شوی..
دوست داشتنم...
دوست داشتنت..
پاک نخواهد شد!
همیشه همین بوده.. فقط کافی بود تا احساس کنم، یا لحظه ای جرقه ای بخورد که:
-"جای من اینجا نیست..!"
تا به همان راحتی که آمده ام و کنار این جمع نشسته ام، بلند شوم پابرهنه مثل تمامی بارهای قبل در راستای جاده، زیر نور ماه شروع به راه رفتن کنم.. بروم و دورتر شوم!
محو شوم درپس زمینه و دیگر نباشم. تا به دور و بر خود نگاه کند و تازه بفهمد نیستم. حالا یا خدا را شکر می کند و به روی خودش نمی آورد.. یا دو سه کلمه ای پشت سرم می گوید و بعد بی خیالش می شود!
یا در نهایت تعجب و ناباوری، در کمترین احتمال موجود، می آید سراغم!
همیشه همین بوده!
"اضافه بودن"، چرخِ پنجم بودن.. احساسی است که با ماهیتش به طور اساسی مشکلی ندارم! یعنی خـب اضافه باشم در جمعی، تا این لحظه مشکلی ندارد..! بلند می شوم می روم!
ولی اگر.. اگر به هر دلیلی تصمیم بگیرم با این اضافه بودن بسازم.. تصمیم به ترک نکردن آن جمع بگیرم..
در خود می شکنم.. ذره ذره می شوم..! فرو می ریزم.. و باید احساسم را بســابم و بـا بغض فروخورده ای مخلوط کنم تا مرهم باشد بر غرورم..! مرهم باشد، چسب ِ بی دوامی باشد تا در چشم اطرافیان راست بایستم! مغرور..
این که همیشه در کیفم کتابی نخوانده پیدا می شود.. در تبلتم همیشه کاری نکرده می توان یافت.. اصلا سر کتابخوان بودن ِ من، سر فعالیت های بی پایان انترنتی ام نیست. تمام ماجرا در یک کلمه خلاصه می شود، "تــرک"!
کتابم را بر می دارم می روم یک گوشه و ترک می کنمشان، آن ها را، این جهان را، تمامی آن صحبت ها را.. به همین راحتی..
بر فرض ِ محال حتی اگر کتابی نبود، وسیله ای برای اتصال به اینترنت نبود، اتاقی خالی و جمع مذکور.. من باز هم ترک می کنم این جهان را..
من در این جهان ماندنی نیستم! خیره به جایی در دوردست ها! و دیگر نمی یابید مرا! من غرقم در مکانی که هیچ ایده از آن ندارید.. من "تــرک" می کنم..!
{هیچ گاه فکر نمی کردم اینگونه به من بگویند، "تنها"! یا مثلا "تنها" را بچسبانند در کنار اسمم..!
چند روز پیش او داشت از تنها بودنش تعریف می کرد و من پرسیدم چرا.. شروع کرد به توضیح دادن..! الویت اول نبودن، ترک هر جمع به راحتی.. یعنی این می شود تنهایی؟! }
ولی، فقط فکر کنید.. اگر پیوندی وجود داشته باشد.. اگر زنجیری شما را به کسانی ببندد که در جمعشان اضافه هستید.. اگر یک وقت شما هم مثل من بودید.. فقط فکر کنید..
رو به زوال می روم.. هر سال خسته تر.. هر سال بغض دار تر.. هر سال آماده تر برای فرار.. آماده، نبودن.. من سال ها است با این حس اضافی بودن می سازم..
من، در جمعی که نمی خواهند مرا می مانم. در جمعی که تمامی افکارم را ناپسند تلقی می کنند. در جمعی که معتقدند طرز صحبتم خشن و لحنم گزنده تر از آن است که برای دختری مثل من مناسب باشد.
از وجودم شرمسار است.. از صحبت کردنم سرافکنده.. فکر می کند روابط اجتماعیم افتضاح است.. فکر می کند، محتاج ترحمم.. فکر می کند.. همه این ها دلیل دارند و..
تــُـف..
بدتر از طرز تفکر مضحکشان این است که احمقانه مشتاقند اصلاحمان کنند! آه می کشند! تاسف می خورند! تــرحم می کنند! به حالمان بــغــض می کنند..
-"آخی.. طفلکیا.. این رفتارای تهاجمی در چنین سنی و با چنین "وضعیتی" عادیه خب..!"
-"سه ســـال بود که.."
و مــن عــق می زنم..
تمامی حرف هایشان را..
سالیان سال، دختر ِ خوب بودم.. با بسته نگاه داشتن دهانم..
می خواهم این چند سال باقی مانده را، همان مایه شرمساری باشم..
با نوشتن..
با "کــات" نکردن ِـشان..
با "سانسور" نکردنـمان...
نگاه کنید! کاملا درست است، پرونده را بستم و انداختم درون سطل آشغال و با لبخند ملیحی گفتم دیگر نمی خواهم بازش کنم حتی..
فکر نمی کنم سخت باشد درک اینکه خسته بودم.. عصبانی.. و به بـــوق رفته ای مطلق که در فضــایی از ناامیدی تلو تلو می خورد.. می خواست فحش بدهد و نمی شد عهد را شکست که..
چه شد که حورا بانو نشست و این سالِ عجیب و کماکان غریب را در کلاسی که شبیه یکی از اتاق های تیمارستان بود، روی کاغذ ثبت کرد؟!
من هم نمی دانم..
شاید خودش هم نفهمیده باشد، که فقط همان نقاشی نه تنها کل احساسات ِ آشفته وار بالا را زدود بلکه خاطره هایم را حتی از خنثی بودن درآورد.. سخت است خط کشیدن روی تمامی گفته های خودم در دو پست قبل.. ولی حتی شیرینشان کرد!
این نقاشی ِ جادویی..
جادوی قلم..
و خــب حالا دختره چشم سیاه می آید وسط داستان، از آن هاییست که به جادوی قلم ایمان دارد..
و حیف بود به نظرش این کلاس از دیوار ذهنمان محو شود..
پس یک میخ برداشت چکش را داد دست من، تا با هم {هر چند با سبک هایی بس متفاوت} بنشینیم و کلاس را از بنیان استوار کنیم! تا نشود یک روز فراموش شود!
از همین اول داستان، به خاطر کمی ناهماهنگی های سبکی آن وسط عذرخواهی می کنم! :)
ایــن شما واین حــک ِ 3:
رانــو زده بود، پشـــت به جهان.. پشت به مــا.. پشــت به نـیک و بـد روزگار.. پشــت به همه این اتخاب های لعنتی.. دستانش روی خاک.. انبوه موهای بلندش صورتش را پوشانده بود.
من که می دانستم.. من خبر داشتم از آن برق تسلیمی که سعی داشت در آن چشمان دوست داشتنی قهوه ای رنگش پنهان کند..
- من خسته ام... خسته ام از این همه ممنوعه ها.. از این همه انجام نداده.. تمام این کار های انجام نداده پشت ذهنم درد می کند! مــی فهــمی؟!
- مــی فهمم.. ولی زود تسلیم شدی دختر جانم.. زود تصمیم گرفتی رهایمان کنی..
نه دستانش مشت شده و نه سینه اش جایگاه خـشم بود. در نهایت پس از این همه جــنــگ فقط انـدوه مانده بود..! عـقـب نشینی ای در اوج قدرت..! خبر داشت از مـوج ِ کشنده ای که به سمتش می آمد.. بر نمی گشت نگاهش کند.. چه شد آن همه جرئت معجزه ی من؟! از مرگ نمی ترسی.. اما.. چرا در چشمانش نگاه نمی کنی؟
- دختـر جانم.. جای ِ خونین ِ بال های من هم تیر می کشد.. گه گاهی نفس را می برد.. گاه چشمانم را سیاه می کند..
شاه پر ِ پاره پاره ای را به یادم مـی آورد..
فــقـط لحظه ای نگاهم کرد. فقط لحظه ای.. و من می دانستم که من.. هر چند ناتوان.. آنجا نخواهم ایستاد..
- دختر جانم.. من.. قول می دهم.. بال هایت باز می گردند. روزی از خواب بیدار می شوی و می بینی سر جایشان هستند. دختر جانم امید داشته باشه..
امید واپسین سلاح ماست. امــید آخرین خط ِ دفاعی ماست. دختر جانم.. گفتم برایت که.. اول فقط شاه پرم را بریدند.. اما بال طرح ِ پرواز و پرواز، نشانه امـــید بود.. همیشه از امید می ترسیدند.. و بال هایم.. بال هایمان..
دختر جانم.. فدای سرت که بال هایت را بریدند.. که از پشت ِ این میله های شیشه ای دنیا را نگاه می کنی..
طوفان و بغض و باد و اشک و باران را می بینی.. از پشت ِ شیشه.. و جهان دورتر از آن است که لمسش کنی..
دختر جانم.. فقط امید مانده.. امید!
هیچ چیز در چنته نداشتم.. هیچ جادویی.. هیچ سخنرانی ای.. هیچ سپری برایت عزیز دلم.. هیچ کس نبود، جز من..! هیچ راهی نبود؛
جز من!
و باز هم از آن سکوت های لحظه آخری، سکوت.. فریادی.. چشمان مبهوتت.. رضایتم.. و نور سفیدی که می درخشید..
_
به آسمان خیره بود..
پیرامونش آجر های خاکستری روی هم،
بالا می رفتند..
بالا و بالاتر..
به سقف آسمان می رسیدند..
به آسمان خیره بود،
از پشت سـقفــی که نگذاشته بودند!
شکنجه ای دردناک،
بی پایان..
تا به ابدیتش..
رهایی،
چه نزدیک بود..
پرواز چه دور..
هیچ نردبانی نبود و هیچ جاده ای ختم نمی شد،
به ماه..
تمام عمرش،
در انتظار نشسته بود..
در انتظار بال هایی که هیچ گاه..
قرار نبود..
دوباره باز شوند.
_