شــقـــایــق ِ مچاله شُـده بهشــتی
- شنبه, ۲۹ آذر ۱۳۹۳، ۰۶:۴۲ ب.ظ
نـــــام ِ کوچـــه را از روی تـــابلوی زنگ زده نمی توان در نــگــاه اول تشخیص داد. باید حداقل چندین ثانیه نشست و حروف را کنار هم نشاند و جای تــکـه های پاک شده را پر کرد تا فهـــمــید نامی که روی آن تابلوی آبی ِ مــچــاله شده نقــش بسته، "شقایق" است. معلوم نیست چگونه این تابلو به چنین روزی افتاده، مچاله، داغــان، خط خطی و فقط در دسترس شخصی احتمالا با دو متر و پنجاه سانت قد!
این کوچه از کوچه پس کوچه های محل است..
ولی انــدکی متفاوت تر.. برای ورود به این کوچه که احتمالا هیچ رهگذری حتی شده سالی یک بار پایش به آن نمی رسد باید از زیر دو صخره بزرگ با هیبتی بــســی دهشتناک که تــقــریـبـا به هم متصل اند (در اصل سه سانت با هم فاصله دارند!)، چند پــله پایین رفت و چندین گـــام بلند برداشـــت و دوباره از پله های لیز بالا رفت تا بالاخره به محلی که احتمالا روزگاری محل عبور و مرور بوده رسید.
امـــا باور کنید یا نکنید موضوع به همین سادگی ها هم نیست!
هنگامی که شما در مرحله ی چندین گام بلــنــد برداشتن هستید، اگر به طور ناگهانی با شندیدن صدای عجیبی از پشت سرتان آدرنالین خونتــان بالا نرود و کل آن چند گام را با سرعت نور در حالی که دعا می کنید صخره ها روی سرتان نیفتند و کسی ناگهانی از پشت دست روی شانه هایتان نگذارد ندوید، خـــانه ای در سمت چــپتان خواهید دید. خانه ای بــا آجر های قدیمی که دری دارد که احتمالا چندین سال قبل سفید بوده.. پیش از آن که گـــذر زمان تکه تکه رنگ هایش را جدا کند و فلز ِ سرخ شـده از زیرش نمایان شود. ایــن خانه پلاک شانزده ــی هم ماجرا ها دارد... با سکوتـــش... با پنجره نداشتنش...
خــانه های بدون پنجره، روح ندارند. به نـظـر ِ من خانه های بدون ِ پنجره از قـفـس هم بد ترند. آخر مگر می شود خانه ای پنجره نداشته باشد؟ پس چطور درونش نفس کشید؟ پس چطور هر شب آسمان را تماشا کرد؟ در خانه های بدون ِ پنجره خستگی موج می زند. افسردگی و کمبود ِ اُکـسـیژنی عذاب آور... خــانه های بدون ِ پنجره کــورند..! خــانه های بدون ِ پنجره غمگین اند...
خــلــاصتا، خانه های بدون ِ پنجره علاوه بر غمگین بودنشان، ترسناک اند!
در این مرحله دیگر هـــمـــه چــیــز به شجاعت شما بــســتگی دارد و حـس ِ ماجراجویی تــان، که حتی اگر همه ی حس های ششم تا سیزدهمتان بگویند وارد این کوچه نشو. وارد شوید، از در ِ خانه بگذرید و این کوچه ی جدا افتاده... این کوچه ی شگفت انگیز، را ببینید!
سپـــس در گام ِ بعدی صدای کبوتر ها زیر صخره ها می پیچد و شر شر ِ آب واضح می شود. شر شر ِ آب جاری ِ تازه و تمیز... و بعد نگاهتان می افتد به برگ هایی که احتمالا از اول پاییز امسال و سال قبل تا به حال روی زمین ریخته اند و کسی جمعشان نکرده... و ســـرانجام بالا آمدن از چند پله ی کوچک لیز و باد ِ خنک پاییزی که کــل ِ خستگی های این روز ِ ملال آور، امتحان زیست، هوای گرفته کلاس و درس خواندن دیشب را با خودش می برد...
هنرمندانه پاک می کند!
+خــب سوال این جا است که بنده امروز در این هوای منجمد کننده، روی کوه، در این کوچه چه کار می کردم! -_-
جواب ِ کاملا ساده ای دارد! من پشـــت ِ در مانده بودم. در حقیقت مادر فراموش کرده بود که دخــتــرکش امروز زودتر می آید و خب.. من در این دو ساعت جز گشتن محله ــمان چه می کردم؟ :|
++ تلفن همراهمان در کــمــا به سر می برد... وگرنه برایتان عکس می گرفتم...
+++ برای مــوبایلم دعــا کنید! گـنــاه دارد طفلی... نباید اینقدر زود خدا بیامرز شود
- ۹۳/۰۹/۲۹